شبکه اجتماعی پارسی زبانانپارسی یار

پيام

+ زيارت زين الدين 25 پرده از زندگي فرمانده 25 ساله و رتبه چهارم دانشگاه پزشكي شيراز((گرفته شده از روزنامه كيهان))
1:::::: پدر و مادرش اصفهاني بودند اما 1338 در تهران متولد شد. تهران كه بودند خواهرهايش مي خواستند مدرسه بروند، ديدند بي حجابي غوغا مي كند. مدتي رفتند خرم آباد. بعد آمدند قم ماندگار شدند. بچه كه بود، فرز و زرنگ بود. هم بازي اش را مي كرد و هم قرآن را خوب مي خواند. مادرش معلم قرآن بود.
مشق شبش را همان موقع كه وارد خانه مي شد مي نوشت. كمتر بچه اي مثل او بود كه در همان پاي در، كفش به پا روي زمين بخوابد و شروع كند به مشق نوشتن. چند سال بعد براي خودش كسي شد. خيلي جذاب بود. خوش تيپ مي گشت. با ادب بود؛ خيلي بيشتر از هم سن و سالانش.
2::::::::::: انتشارات پدرش بيشتر آثار امام(ره) را چاپ كرده بود. هنوز مو به صورتش نيامده؛ توزيع رساله و زندگينامه و كتاب حكومت اسلامي امام شده بود برايش هم مبارزه هم تفريح. يكبار با همكلاسي اش 10 هزار تومان روي هم گذاشتند براي چاپ آثار امام(ره). كلي كتاب شد. آن هم وقتي كه براي همراه داشتن عكس امام(ره) كلي زندان مي بريدند. حبس ابد روي شاخش بود. كارشان آخرخطر بود، جگر شير مي خواست.
3::::::::: خرم آباد كه بودند پدرش را دوبار تبعيد كردند سقز. ساواك ديد فايده نكرد، پدرش را فرستاد اقليد فارس. براي خواهر و مادرش؛ هم برادر بود و هم پدر. حزب رستاخيز كه اعلام موجوديت كرد، تنها شاگرد تيزهوش دبيرستان پسرانه خرم آباد بود كه دفترچه عضويت حزب رستاخيز طاغوت را امضا نكرد. تهديد به اخراج شد اما كوتاه نيامد. اخراجش كردند. مجبور شد از رياضي به طبيعي تغيير رشته دهد.
4::::::::شيفته آيت الله مدني بود. پاي درس هاي خصوصي اخلاق او حاضر مي شد. هميشه مي گفت بعد از امام(ره) مديون ايشان هستم.
5:::::::::يك سال مانده به پيروزي انقلاب تازه ديپلمش را گرفته بود. نتايج كنكور كه آمد، رتبه چهارم پزشكي دانشگاه شيراز قبول شد. دعوت نامه اي هم از فرانسه برايش آمد. لياقتش را داشت. مي توانست يك دانشجوي موفق در دانشگاه هاي پاريس باشد. مشورت كرد. گفتند: «نظر امام(ره) اين است كه بچه هاي انقلاب در ايران بمانند؛ احتياج مي شود.» ماند و نرفت.
6:::::::::: انقلاب كه پيروز شد، خيلي زود رفت جهاد سازندگي. 19 ساله بود كه سپاه قم شد محل حضور شبانه روزي اش. زرنگ بود و تيز. شد مسئول واحد اطلاعات سپاه قم. غرب كشور را حزب كومله به هم ريخت، زود رفت آنجا. از كردستان كه آمد، غائله خلق مسلمان شهر را به هم ريخته بود. همه توان و فكرش را به كار بست؛ شهر آرام شد.
7:::::::: جنگ شد. رفت سپاه دزفول. همان اول شد مسئول اطلاعات- عمليات سپاه دزفول. خانواده مدت ها از او بي خبر بودند. پدرش كه پي او رفت دزفول، پشت در منتظرش نشست. جلسه داشت...
8::::::::: از جملاتش پيدا بود سر و كارش با كتاب و مطالعه است. از همه چيز سر در مي آورد؛ اطلاعاتش بالا بود؛ از همه چيز و همه جا. يك كتاب باز حرفه اي بود. اهل تحليل بود؛ آن هم دقيق. دليل و منطق داشت براي هر كاري. علتش معلوم بود؛ مطالعه وسيع. همه جور كتاب به درد بخوري را خوانده بود.
ادامه::::::::::تحليل هايش نشان مي داد كه خيلي بيشتر از سنش مي فهمد. خيلي جوان بود اما اولين كسي بود كه از فرماندهان جنگ پرسيد:«راهبرد ايران در جنگ چيست؟» آن موقع كسي به اين فكرها نبود. فرمانده ها هم ازاين سوال جا خورده بودند.
9:::::::فتح المبين كه تمام شد، بيت المقدس رفت قرارگاه نصر. آنجا هم شد مسئول اطلاعات. خيلي كاري بود. خودش شخصاً مي رفت خاك دشمن را ديد مي زد. گفته بودند كارش عالي است. شد مسئول تيپ 17 علي بن ابي طالب(ع). عمليات رمضان كه تمام شد، بچه هاي تيپ 17 قم را از سپنتاي اهواز جمع كرد، رفتند انرژي اتمي آبادان.
ادامه::::::::هنوز 22 سالش تمام نشده بود كه گفتند لشكر 17 را تشكيل دهد. شد فرمانده چند هزار رزمنده از چند استان؛ قم، مركزي، زنجان، قزوين، سمنان.
10:::خودش اول عمل مي كرد، بعد به ديگران مي گفت. از همه ساده تر و خاكي تر، زودتر از همه مي آمد حسينيه براي نماز شب. دير كه مي رسيد، جا نبود. هنوز اذان صبح نگفته، صف ها نيم ساعت پيش از جماعت پر بود. يك روز كه صف ها كم جمعيت مي شد، براي بچه ها حرف مي زد. قبل از حرف، خودش عمل مي كرد. براي همين دوستش داشتند. آن قدر صميمي و گرم بود كه هر گردان فكر مي كرد به آنها نزديكتر است. سرش دعوا بود.
خانه تاب
خيلي عالي بود
11:::::: تازه ازدواج كرده بود، دخترش تو راه بود؛ اما جنگ واجب تر بود. براي ديدن مادرش آمد قم. غذاي مورد علاقه اش سر سفره بود. قرمه سبزي را دوست داشت. آب گوشت شب قبل را خورد. به مادرش گفت: «كي ديديد مهدي دو نوع غذا از يك سفره بخوره؟» قرباني برايش كشتند تا از جبهه به سلامت برگردد، ناراحت شده بود. مي گفت: «شما با اين كارها نمي گذاريد آدم شهيد بشه!» خيلي زود بر گشت.
12:::::شب شروع عمليات خيبر، آرام و قرار نداشت. خودش بشكه هاي20 ليتري بنزين را پا به پاي بچه ها تا سه كيلومتري خاكريز مي برد. همه توانش را گذاشت تا جزاير مجنون را نگه دارد. تمام نيروهاي زبده اش را آورده بود طلائيه. روزهاي آخر عمليات كلي از نيروهايش شهيد شده بودند. هر نفر در برابر يك تانك مي جنگيد.
ادامه::::::::با تمام وجود باور داشت كه ملائكه آسمان كمكش مي كنند، چون فقط شصت نفر داشت كه مقاومت كنند. آن هم مقابل يكصد گردان توپخانه، زير آتش يك ميليون گلوله در روز به فرماندهي ماهر عبدالرشيد يك ژنرال كهنه كار بعثي! براي همين بعدا بهش گفتند: «خيبر شكن»
13:::::::: خسته مي شد اما عمليات بود و كلي كار. توي هر عمليات خواب را بر خودش حرام مي كرد. روزهاي آخر عمليات خيبر بود. شرح وضعيت خط را كه خواست، دوستش شروع كرد به توضيح دادن. جلوي سنگر ايستاده بود. هنوز چند دقيقه حرف نزده، پلكهايش روي هم افتاد. خوابش برده بود؛ همان طور ايستاده.
14::::::: خيبر كه تمام شد، همه بچه ها را توي حسينيه انرژي جمع كرد. گريه كرد و اشك ريخت و گفت: «فرماندهان گردان ها تا جان در بدن داشتند مقاومت كردند. با آنكه مي دانستند شهيد، اسير يا مجروح مي شوند.
از پشت بي سيم مي گفتند تنها شده ايم و الان تانك ها از روي بدنمان عبور مي كنند و آخرين پيامشان اين بود: سلام ما را به امام(ره) برسانيد. ما تا آخرين قطره خون مقاومت كرديم... » هاي هاي گريه كرد و شانه هاي جمعيت بود كه مي لرزيد.
15::::::::: خيلي جدي بود. اما وقت شوخي كم نمي آورد. يك بار هندوانه اي را قاچ كرد و لاي آن فلفل پاشيد. وقتي شروع كرد به تعارف كردن، همه خوردند... جماعت مي سوختند، او مي خنديد...
16::::::::: دخترش ليلا تازه به دنيا آمده بود. 25 روز از تولدش گذشته بود كه تازه فرصت پيدا كرد برود دخترش را ببيند. كارهاي جبهه مهمتر بود.
17::::::::خانواده را آورده بود اهواز. در طول ماه يك يا دو شب سر مي زد منزل. آن هم آخر شب مي آمد و صبح زود مي رفت. دوستش گفت:«زن هم حق دارد» خنديد و جواب داد:« از روز اول شرط كردم. او هم پذيرفت. حالا ديگه آش كشك خالشه...»
18:::::::::با دوستانش داشت مي رفت اهواز. رسيدند به مهمانخانه. غذا كه رسيد، همه خواستند ببينند چي سفارش مي دهد. يك بشقاب سوپ ساده سفارش داد. نان را خرد كرد، ريخت توي سوپ و شروع كرد به خوردن.
19:::::استاد تربيت نيرو بود. نيروي با استعداد را همه جا با خودش مي برد. بعد از چهارده پانزده روز حكمي برايش مي زد به عنوان مسئول فلان واحد. فوت و فن مديريت را در كمترين زمان ياد مي داد. به تمام معنا كادرساز بود. براي اداره هر واحد حداقل سه نيروي ذخيره را توجيه كرده بود. مي گفت:«خيالم از لشكر راحت است. اگر چند ماه هم در لشكر نباشم مطمئنم كه هيچ مسئله اي به وجود نخواهد آمد.»
20:::::::يك بار از قم مي آمد. وسط راه يادش آمد خمس پولش را نداده است. از همان جا برگشت.
اينكه كه گفتي خمس پولش را نداده واقعا منو تحت تاثير كاراش گذاشت. براش علو درجات را از خداون منان خواستارم .
21:::::براي عمليات بدر آماده مي شدند كه انرژي اتمي آبادان بمباران شد. حسينيه و كلي كانكس آتش گرفته بود. لشكر 17آمد دو كوهه. جا براي چند هزار نفر كم بود. زميني را در 15 كيلومتري انديمشك شناسايي كرد. اسمش شد شهرك بدر. پادگانش حرف نداشت. يكي از بهترين پادگان هاي جنوب بود. لشكر 17 از دوكوهه منتقل شد آنجا. تهراني ها آمدند دو كوهه.
22:::::::::براي شناسايي، خودش وارد عمل مي شد. مي گفت: «تا زمين را نبينم، بچه هاي مردم را براي جنگ به آنجا نمي برم.» توي يكي از شناسايي ها تا كربلا رفته بود. زيارت امام حسين(ع) آن هم با آن همه خطر؟! جگر شير داشت.
23:::::::: كربلا برايش فقط يك زمين نبود، همه وجودش بود. مي گفت: «اولين شرط پاسداري از انقلاب اعتقاد به امام حسين(ع) است.» براي همين آرزويش شهادت بود. به نيروهايش بارها گفته بود: «در زمان غيبت به كسي منتظر گفته مي شود كه منتظر شهادت باشد.»
24:::::::لشكر17 قرار بود با لشكر 25 كربلا در سردشت عمليات كنند. قرارگاه حمزه جلسه داشت. عصر 27 آبان 63 از اروميه كه راه افتاد، مجيد برادرش را به جاي راننده با خود برد. راننده اش قبول نمي كرد. با خنده به او گفت: « تو اگر شهيد شوي، جواب عمويت را هم نمي توانيم بدهيم، اما اگر ما دو تا برادر شهيد شديم جواب پدرمان را مي توانيم بدهيم.»
ادامه::::خواب شهادتش را ديده بود. به دوستش گفته بود: «چند ساعت پيش خواب ديدم كه خودم و برادرم شهيد شديم!»از بانه كه رد شدند، به تپه ساروين در 20 كيلومتري سردشت رسيدند. گروه ضد انقلاب «خبات» كمين كرده بود. ماشين كه شناسايي شد آرپي جي زدند. مستقيم خورد به سقف و سمت راننده. مجيد پر كشيد؛ همان لحظه اول. پشت سرش هم رگبار فشنگ بود كه آمد سمت ماشين. تركش خورده بود. گلوله اي هم به پايش.
ادامه:::::از ماشين زد بيرون. هنوز رمق داشت. سي قدم دويد. رگبار فشنگ بود كه دنبال هم مي نشست پشت قدم هايش. گلوله اي به پشت سينه اش نشست. از رمق افتاد. صورتش روي خاك افتاد. يادش آمد يكي يكي سلام هاي زيارت را «السلام عليك يا ابا عبدالله... » تا ساعت هشت صبح فردا دو برادر روي زمين افتاده بودند؛ مهدي اين طرف، مجيد آن طرف.
25::::::::جنازه هايشان كه به صحن حرم حضرت معصومه(س) رسيد؛ جمعيت موج مي زد. مادرش خطبه وداع را خواند. جملاتش پر از بغض بود، چشمش لبريز اشك. هر دو پسرش يكجا پر كشيده بودند اما ايستاده بود. خم به ابرو نمي آورد. رو به آسمان كرد؛ زير گلدسته هاي حرم و گفت: «اي كاش به اندازه رگ هاي بدنم فرزند داشتم و در راه اسلام فدا مي كردم .» آقا مهدي كنار برادرش مجيد كربلايي شده بود.
خيلي شيرين بود
خانگل زاده مشكات
رتبه 0
0 برگزیده
829 دوست
محفلهای عمومی يا خصوصی جهت فعاليت متمرکز روی موضوعی خاص.
گروه های عضو
خانگل زاده مشكات عضو گروهی نیست
فهرست کاربرانی که پیام های آن ها توسط دبیران مجله پارسی یار در ماه اخیر منتخب شده است.
برگزیدگان مجله فروردين ماه
vertical_align_top