پيام
+
داستان کوتاه وپر معنا (چگونه ميتوانم مثل تو باشم)
مرد زاهدي که در کوهستان زندگي مي کرد، کنار چشمه اي نشست تا آبي بنوشد و خستگي در کند. سنگ زيبايي درون چشمه ديد. آن را برداشت و در خورجينش گذاشت و به راهش ادامه داد.
در راه به مسافري برخورد کرد که از شدت گرسنگي با حالت ضعف افتاده بود. کنار او نشست و از داخل خورجينش ناني بيرون آورد و به او داد.
باد صبا
88/11/23
خانگل زاده مشكات
چند روز بعد، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت: «من خيلي فکر کردم، تو با اين که مي دانستي اين سنگ چه قدر ارزش دارد، خيلي راحت آن را به من هديه کردي.» بعد دست در جيبش برد و سنگ را در آورد و گفت: «من اين سنگ را به تو برمي گردانم ولي در عوض چيز گران بهاتري از تو مي خواهم. به من ياد بده که چگونه مي توانم مثل تو باشم؟»
خانگل زاده مشكات
مرد گرسنه هنگام خوردن نان، چشمش به سنگ گران بهاي درون خورجين افتاد. نگاهي به زاهد کرد و گفت: «آيا آن سنگ را به من مي دهزاهد بي درنگ سنگ را درآورد و به او داد. مسافر از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد. او مي دانست که اين سنگ آنقدر قيمتي است که با فروش آن مي تواند تا آخر عمر در رفاه زندگي کند، بنابراين سنگ را برداشت و باعجله به طرف شهر حرکت کرد.
يه شيعه
جايشونو اشتباهي نوشتي (قسمت دوم قصه رو تو نظر 2 نوشتي)
خانگل زاده مشكات
ممنون آقا امين بزرگوار وعزيز ... درستش كردم ...